X
تبلیغات


سرزمین قصه ها

 به نام خدا

سلام به روی ماهت .............   

داریم کم کم قصه گویی رو شروع می کنیم. ببینم چه علامه دهری از آب در می آی!!!!! 

 

 

امروز داشتم برات دنبال داستان می گشتم دوست داشتم برات یه چیز جالب پیدا کنم و بنویسم چشمم خورد به کتاب «قصه های کتاب کوچه» نوشته مرحوم شاملو. 

من که خودم خیلی کتاباشو دوست دارم مطمئنم تو هم خوشت می آد. یه مطلب کوچولو اولش نوشته که برات عینا می نویسم: 

« در آوردن این قصه ها در حقیقت ادای دین من و اوست(منظور نشر مازیار) به بچه های بی شناسنامه و ویلان و سیلان ایرانی و پدر مادر هاشان که در این ور و اون ور دنیا به این وضع غم انگیز با اضمحلال زبان و هویت ملی شان دست به گریبانند.....» اوکلند 23 بهمن 63 

 

من درست همون مطلب رو برات نقل قول کردم. تازه یه تصمیمی برات گرفتم (آخ جون حالا حالاها می تونم برات تصمیم بگیرم!!!!!!!!!) تصمیم دارم معنی هیچ واژه ای (احتمالا الان توی معنی اضمحلال و همین واژه و خیلی چیزهای دیگه گیر کردی)رو برات ننویسم. می خوام باعث بشم که خودت بری و کتابهای لغت رو زیر و کنی تا پیدا شون کنی. این کوچکترین کاریه که می تونی در قبال زبان مادریت انجام بدی...یادت باشه معنی هیچ اصطلاح و کلمه ای در کار نیست.  

 

با عرض معذرت این تبصره شامل همه خواننده های وبلاگ مون هم می شه حتی باباییت ...  

 

  

  

 

 

خب . اولین داستانی که برات انتخاب کردم شنگول و منگول و حبه انگوره. توی کتاب کوچه شاملو سه روایت هست. یکی به روایت خود شاملو . یکی صادق هدایت و یکی هم تاجیکی که جالب به جای شنگول و منگول و حبه انگور می گن: آلول . بلول. خشتک سر تنور....البته با لهجه شیرین تاجیکی نوشته شده.

 من داستان هدایت رو برات می نویسم که کوتاه تره..اما منبعش همان کتاب شاملوست. 

 

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. 

یه بزی بود سه تا بچه داشت یکی شنگول یکی منگول و یکی هم حبه انگور. روزی از روزها مامان بزه به بچه هاش گفت : من می رم برای شما علف بیارم مبادا شیطونی بکنین. اگه گرگه اومد در زد در براش باز نکنین.اگه گفت من مادر شمام بگین دستت رو از لای درز در تو بکن اگه دیدین دستش سیاه است در رو باز نکنین اما اگه قرمز بود می فهمین که مادرتون برگشته. 

 

 

نگو که گرگه گوش وایساده بود همچین که بزه رفت دستش رو با حنا قرمز رنگ کرد و اومد در زد بچه ها پرسیدند"کیه؟"  

  

گرگه گفت :در رو واز کنین واسه شما علف آوردم.(البته تو متن نبود ولی حتما صداشو هم عوض کرده بوده). 

بچه ها گفتند: دستت رو به ما نشون بده. 

گرگه دستش رو از لای در در تو کرد . همین که دیدند دست قرمزه در را به روش باز کردند. گرگه هم پرید شنگول و منگول را جلو انداخت و برد اما حبه انگور دوید و رفت قایم شد. 

 

 

بزه که برگشت دید در بازه و هیچکس خونه نیست. بچه هاشو صدا زد حبه انگور که صدای مادرشو شنید از آنجایی که قایم شده بود بیرون اومد و برای مادرش نقل کرد که چطور گرگه برادرهاشو ورداشت و برد. بزه گریه کرد و با خودش گفت «پدر گرگه رو در می آرم!» اومد رفت بالای پشت بام خونه آقا گرگه دید که گرگه آش بار کرده ،با سمش خاک تو آش گرگه پاچید. گرگه فریاد زد: 

                          این کیه تاپ و تاپ می کنه؟ 

                          آش منو پر خاک می کنه؟ 

 

بزه جواب داد:        منم،منم،بزک زنگوله پا 

                          ورمیجم دوپا دوپا 

                          دو سم دارم روی زمین 

                          دو شاخ دارم رو به هوا 

                          کی برده شنگول من ؟ 

                          کی برده منگول من؟ 

                          کی می آد به جنگ من؟ 

 

 گرگه گفت :         من بردم شنگول تو  

                          من بردم منگول تو 

                         من می آم به جنگ تو! 

 

بزه رفت یک انبانه گیر آورد پر کرد از شیر و سر شیر و ماست و کره و برد پیش چاقو تیز کن و گفت: بیا شاخ های منو تیز کن 

گرگه رفت یک انبانه ورداشت و باد کرد تا پر شد و برد پیش دلاک گفت: اینو بگیر دندونای منو تیز کن. 

دلاکه در انبانه رو واز کرد و بادش در رفت(در نوشته شاملو آمده که یه نخود هم درش گذاشت که تا درشو باز کرد نخود پرید و یه چشمش رو کور کرد) دلاک به روی خودش نیاورد پیش خودش گفت "بلایی سرت بیارم که توی داستانها بنویسن!" 

گاز انبر رو ورداشت همه دندون های گرگه رو از ریشه بیرون آورد و جایش دندونهای چوبی گذاشت. بعد بزه اومد و باهم رفتند تا جنگ بکنند. رفتند کنار یک جوب آبی. بزه گفت"بیا اول آب بخوریم" خودش پوزه اش رو توی آب فرو کرد اما نخورد.  گرگه تا می تونست آب خورد،شکمش باد کرد و سنگین شد. 

بزه گفت :حالا من برای جنگ حاضرم. رفت عقب و اومد جلو شاخ هاش رو زد به شکم گرگه. همین که گرگه خواست پشت بزه رو گاز بگیره همه دندوناش که چوبی بود ریخت و شکمش رو بزه پاره کرد و کشتش. 

بعد رفت شنگول و منگول را از خانه گرگه در آورد و برد خانه شان پیش حبه انگور.  

می دونی شاملو آخر روایت خودش چی نوشته ؟ خیلی جالبه برات می زارمش: 

"کوچولوهای خوشگلم!بعد از این دانا باشید.دشمن رو از دوست بشناسید و در رو به روی نامرد وا نکنید.!"  

 

 

 

 

خوب مثل اینکه غرق مطالعه شدی و حواست دیگه به من نیست!!!!!!!!!!!!! 

باشه منم می رم وبرات داستان بعدیت رو آماده می کنم. قربونت برم به امید اون روزی هستم که ببینم خودت نشستی و وبلاگت رو به روز می کنی . انشاءالله.

نوشته شده در پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1389| ساعت 06:57 ب.ظ| توسط شیرین| نظرات (2)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS