X
تبلیغات
پیکوفایل


سرزمین قصه ها

                                   به نام خداوند بخشنده و مهربان 

سلام عزیز دلم............ 

خوبی مامانی از اون بالاها چه خبر؟ حتما همه چی خوبه.... 

 

خوب یکی دو روزی نبودم و ممکن چند روزی هم نیام..عروسی پسرخاله اته.پنج شنبه از فردا هم مادر جون و آقاجون می آن دیگه سرمون گرم می شه جای شما خیلی خالیه.................. 

 

خوب فرزند عزیزم امروز می خوام یه قصه دیگه برات تعریف کنم.  

 

«خاله سوسکه» که می گن در زیبایی بی نظیر!بوده.

 

 

 

این داستان رو هم از کتاب احمد شاملو برات انتخاب کردم.سعی می کنم تا جایی که بتونم قصه هایی رو از روایت عامیانه برات تعریف کنم. اگه گیر بیارم... روزهایی هم گیرم نیاد هر داستانی که ارزش نوشتن و گفتن داشته باشه برات بگم. 

 

خوب ،یکی بود و یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. 

یه سوسکه بود که کنج پستوی یه دکون بقالی لونه داشت. 

یه روزِ خدا که حوصله اش سررفته بود رفت نشست جلوی آینه هفت قلم بزک دوزک کرد و همه جور خالچه میخچه گذاشت. جونم واسه تون بگه صورت شو سفیداب و لپاشو سرخاب مالید. ابرواشو وسمه و چشماشو سرمه کشید.کنج لبش خال گذاشت دست و پاشو حنانگار کرد و رو موهاش زرک ریخت پا شد چاقچور پوست پیازشو کرد پاش،چادر پوست بادمجون شو انداخت سرش رونبد پوست سیرشم زد به صورتش کفش پوست سنجدش رو پوشید از لونه اومد بیرون و با هزار ناز و ادا و چم و خم و کش و فش و آب و تاب مث پنجه آفتاب سلونه سلونه راه افتاد.  

 

بقاله که پشت ترازو رو مخده نشسه بود داشت قلیون می کشید چشمش که به قد و قامت رعنای او افتاد دل و دینو از دس داد سرشو جلو آورد پرسید: 

خیر پیش خاله سوسکه کجا می ری؟ 

خاله سوسکه که اینو شنید به رسم عاشق کشی گوشه ابرو رو از کنار روبنده انداخت بیرون سگرمه رو هم کشید و با غمزه تموم گفت: وا. خاک عالم. من که از گل بهترم . من که تاج هر سرم . خاله سوسکه چیه ؟درد پدرم!  

بقاله که حالا از تموشای اون حلقه چشم و کمون ابرو و لپای گلی آروم و قرارش از دست رفته بود با تعجب پرسید: پس چی باس به ات گف .بلات به جونم؟ 

خاله سوسکه گف:باس بگی: 

خاله قزی .  

چادر یزی 

پاچین قرمزی  

کجا می ری؟ 

بقاله گف:خب . اون جوری می گم بلات بخوره تو کاسه سرم. خاله قزی.چادر یزی . پاچین قرمزی. کجا می ری؟ 

خاله سوسکه گف: 

می روم تا همدون 

شو کنم بر رمضون 

روغن به بستو بکنم 

آرد به کندو بکنم 

نون گندم بخورم 

قلیون بلوری بکشم 

منت عالم نکشم. 

بقاله پرسید:زن من می شی؟ 

خاله سوسکه گف.آره که می شم واسه چی نشم؟ 

منتهاش بگین ببینم زن تون که شدم وقتی روی سگ تون بالا بیاد با چی می زنیم؟ 

بقاله دور و برش رو نگاه کرد و گفت باهمین سنگ ترازوی یه مثقالم. 

خاله سوسکه گف: آی نمی شم .......وای نمی شم........اگر بشم .کشته می شم....... 

اینو گفت و سفت و سخت روشو گرفت راهشو کشید و رفت.  

 

 

 

 

 رفت و رفت تا زیر بازارچه رسید دم دکون قصابی.

 قصابه چشمش که به اون خرمن ناز و عشوه افتاد دلش رمبید و دستش لرزید و سرشو آورد پیش و گفت : اُغُر به خیر خاله سوسکه کجا می ری؟ 

خاله سوسکه این حرف رو که شنید حلقه چشم رو از گوشه روبنده انداخت بیرون یه لنگه ابرو رو داد بالا و با غمزه تموم گفت :وا چه حرفا! من که از گل بهترم............من تاج هر سرم.........خاله سوسکه چیه؟درد پدرم! 

قصابه که حالا دیگه دین و ایمونش رو به باد داده بود.گفت :  

ای داد برمن . پس چی باس بگم دردت به تخم چشمم.؟ 

خاله سوسکه گف:باس بگی ،خاله قزی......چادر یزی.......پاچین قرمزی......کجا می ری؟ 

قصابه گف:نمیر تا من خودم پیش مرگت بشم.باشه .حالا.... خاله قزی.....چادریزی....پاچین قرمزی.....کجا می ری؟

خاله سوسکه با یه دنیا ناز و عشوه گف: 

می روم تا همدون 

شو کنم بر رمضون 

روغن به پستو بکنم

آرد به کندو بکنم 

دمبه پروار بچشم 

قلیون بلوری بکشم 

منت عالم نکشم 

قصابه پرسید:همین جا نمی مونی و زن غلامت نمی شی؟ 

خاله سوسکه گف:چرا نمونم ؟خوبم می مونم . فقط یه چیزی می پرسم راسشو بم بگین تو رو خدا اگه من زنتون شدم موقع اوقات تلخی منو با چی می زنی؟ 

قصابه  گفت خوب معلومه دیگه با این ساطورم.............. 

خاله سوسکه گفت :آخ نمی شم.......واخ نمی شم...........اگر بشم .کشته می شم..... 

اینو گفت و سفت و سخت روشو  گرفت و راه شو کشید و رفت. 

رفت و رفت و رفت تا رسید دم لونه آقاموشه. 

آقاموشه که عبای قلمکاربه بر وشبکلاه ترمه به سر جلو لونه چمبک زده بود و داشت واسه خوراک زمسونش گندم غربیل می کرد چشمش که به قد و بالا و رنگ و بو چشم و ابروی خاله سوسکه افتاد دس از کار کشید و غربیل رو کنار گذاشت زمین و گف" آی خاله قزی.........چادر یزی........چاقچور قرمزی.........کجا ایشاءلله؟ 

خاله سوسکه که به همون نظر اول یک دل نه صد دل عاشق آقا موشه شده بود گف: 

از شما چه پنهون  

می روم تا همدون 

شو کنم بر رمضون 

روغن به بستو بکنم 

آرد رو به کندو بکنم 

قلیون بلوری بکشم 

حلیم گندم بخورم 

منت مردم نبرم 

آقا موشه گفت : تا همدون که خیلی راس. نمی خوای راتو نزدیک بکنی همینجا بمونی بشی جان جان من؟ 

خاله سوسکه که انگار ته دلش قنادی بود گف:اوا البته که می مونم فداتون بشم.منتهاش بگین بعد اون که به سلومتی زنتون شدم کجا می خوابونینم؟

 

 

آقاموشه گف:رو خیک شیره چطور؟ 

گفت :پناه بر خدا خودت می تونی رو چمن چسبون بخوابی؟ 

- : رو خیک روغن چطور؟ 

- :کی تا حالا روی چیز چرب و چیل خوابیده؟ 

- :رو مشک دوغ؟ 

- :خاک عالم به سرم جای به اون نموری؟ 

- :اصلا رو کیسه گردو 

- :واه واه جااز اون قلمبه سلمبه تر گیر نیاوردی؟ 

گف: پیداش کردم رو زانوام. 

گف:چی زیر سرم می زاری؟ 

گف: بازوی گرم و نرمم. 

گفت : خب حالا اگه یه وخ روم به دیوار خلقتو تنگ کردم با چی چی می زنیم.؟  

گفت :با همین دمب نرم و نازکم. 

گفت : یعنی راس راسی می زنی؟ 

آقا موشه شروع کرد با دم صورتیش برای خاله سوسکه ادا در آوردن و گفت نه نمی زنم؟ 

خوب عزیزم داستان شاملو اینجا تموم نمی شه و ادامه داره ولی من تا اینجاشو برات تعریف کردم و باقیش می مونه که خودت بخونی..........چون روایت اول همین جا تموم می شه که خاله سوسکه و آقا موشه باهم زندگی خوب وخوشی رو شروع می کنن. روایت بعدی ادامه داره. 

 

 

خوب گل نازم می ریم تا قصه بعدی ....آخه راستشو بگم یه کم تصویر پیدا کردن برای قصه های ایرانی کمه.........کلی باید این در و اون در رو بزنم تا چندتا عکس پیدا کنم... 

البته حتما قصه های غیر ایرانی رو هم برات تعریف می کنم اوناهم شیرینی خودشون رو دارندو مطالب آموزنده ای هم دارند.  

یکی از شاهکارهای ادبیات جهان برای کودکان و نوجوانان که من عاشقشم و دوست دارم حتما خودت اونو بخونی «شازده کوچولو» ست. کتاب بی نظیریه.............

حتما از داستانهای هانس کریستین آندرسن هم برات می نویسم.......البته از اصل کتاب. 

 

فرشته کوچولوی من به دستهای مطمئن خدا می سپارمت.. 

 

create avatar

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389| ساعت 08:03 ب.ظ| توسط شیرین| نظرات (9)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS