X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل


سرزمین قصه ها

................................................به نام خدا................................................. 

 

سلام به روی ماه همه بچه های این آب و خاک، هر جای دنیا که هستید.سلامت و پاینده باشید. 

 

امروز داستان حسن کچل رو در نظر گرفتم از قصه های قدیمی و بامزه ایرانی هستش، حتما خوشتون می آد. ناگفته نماند که من یه خورده ادبیات گفتاری قصه رو دستکاری کردم تا یه کمی از حالت رسمی و جدی بیرون بیاد و بیشتر به مذاقتون خوش بیاد. اول یه عکس بامزه و شاد تقدیم می کنم بعد می ریم سر قصه مون. این عکس فقط به جهت قشنگ شدن صفحه است.

 

 

حسن کچل 

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود(البته من خودمم از همون بچگی موندم تو اینکه اگه غیر از خدا هیچکس نبود،پس این همه شخصیت داستانی ازکجا می آن!؟ اینم از اون چیزهاست که بایدکشفش کنیم.) القصه پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید. 

ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده.  

 

 

تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق . سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و .....آخری رو گذاشت پشت در حیاط تو کوچه. 

حسن که از خواب پاشد بدجور گرسنه بود تا چشمش رو باز کرد سیب های قرمز خوش آب و رنگ رو دید و دهنش حسابی آب افتاد. 

  

داد زد ننه جون من سیب می خوام. 

ننه اش گفت: اگر سیب می خوای باید پاشی خودت برداری. یه تکونی به خودت بده . 

حسن کچل دستش رو دراز کرد و اولین سیب رو برداشت و خورد و کلی کیف کرد کمی خودش رو کشید و دومی رو هم برداشت . خلاصه همینطور خودش رو تا دم در خونه رسوند. ننه پیرزن یواشکی اونو نگاه می کرد و دنبالش می رفت همین که حسن خواست سیب تو کوچه رو برداره فوری دوید و در رو پشت سرش بست. 

رنگ از روی حسن پرید و محکم به در زد و گفت : ننه این کارا چیه ؟ در رو باز کن بابا. 

اما هر چی التماس و زاری کرد فایده ای نداشت.ننه اش گفت باید بری کار کنی تا کی می خوای تو خونه تنگ بغل من بشینی و بخوری و بخوابی؟؟؟ 

حسن کچل گفت : خب لااقل یه کم خوردنی به من بده که از گشنگی نمیرم. 

ننه اش هم یه تخم مرغ و یه کم آرد و یک کرنا گذاشت تو خورجین و بهش داد.(کرنا و خورجین هم از اون کلمات هستند که خودت باید بری دنبال معنی شون) 

حسن از ده بیرون رفت و راه صحرا رو در پیش گرفت.رفت و رفت تا چشمش به یک لاک پشت افتاد 

 

اون رو برداشت و گذاشت تو خورجین. کمی که رفت یک پرنده رو دید که لای شاخ و برگ درختی گیر کرده و نمی تونست پرواز کنه. اون رو هم برداشت و گذاشت تو خورجین.  

 

 

 

همین موقع بود که هوا ابری شد و حسن نگاهی به آسمان کرد و گفت الانه است که بارون بگیره. آن وقت تمام لباس هاش رو در آورد و گذاشت زیرش و نشست روش.ناگهان باران تندی گرفت. وقتی باران بند اومد حسن لباس هاش رو برداشت و تنش کرد بدون اینکه خیس شده باشند. خلاصه حسن راه افتاد و یک دفعه چشمش به یک دیو افتاد که جلوش سبز شد. دیو با تعجب به لباس های حسن نگاه کرد و گفت ببینم تو چرا زیر این بارون خیس نشدی؟ 

(من طبق معمول کلی گشتم ولی دیو پیدا نکردم!!حالا شرک مهربون رو به جای دیو از من قبول کن) 

 

 

حسن کچل گفت: مگه نمی دونی بارون نمی تونه شیطان رو خیس کنه؟ 

دیو با تعجب گفت: یعنی تو شیطانی؟ اگه راست می گی بیا با هم زور آزمایی کنیم. 

حسن گفت: زور آزمایی کنیم. 

دیو سنگی از روی زمین برداشت و گفت الان این سنگ رو با فشار دست خرد می کنم. بعد چنان فشاری داد که سنگ خرد و خاکشیر شد. 

حسن گفت اینکه چیزی نیست حالا نگاه کن ببین من چکار می کنم. بعد یواشکی آرد رو از خورجینش در آورد و فشار داد و به دیو نشان داد. خدایی دیوه خیلی ترسید. گفت : حالا بیا سنگ پرتاب کنیم ببینیم سنگ کی دورتر می ره. اونوقت یه سنگ برداشت و دورخیز کرد و تا اونجایی که می تونست با قدرت سنگ رو پرتاب کرد سنگ رفت و تو یک فاصله خیلی دور به زمین افتاد.  

حسن گفت: ای بابا این که چیزی نبود حالا منو ببین. دوباره یواشکی پرنده رو از خورجین برداشت و دورخیز کرد و پرنده رو پر داد پرنده هم نامردی نکرد همچین رفت که دیگه به چشم نیومد. 

دیوه گفت نه بابا این راست راستی خود شیطونه. دو پا داشت دوپا دیگه قرض کرد و دررفت. 

حسن کچل دوباره راه افتاد رفت و رفت تا رسید به یک قلعه بزرگ. 

 

جلو رفت و در زد. ناگهان یک صدای نخراشیده و نتراشیده از اون تو بلند شد که : کیه داره در می زنه؟؟؟ 

حسن همچین جا خورد، ولی به روی خودش نیاورد و صداش رو کلفت کرد و داد زد: من شیطانم تو کی هستی؟ 

صدا گفت: من پادشاه دیوها هستم.  

حسن گفت: خوب به چنگم افتادی تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم. 

پادشاه دیوها خیلی ترسید اما جا نزد و گفت: بهتره راهتو بکشی و بری پی کارت من حوصله دردسر ندارم ، می زنم ناکارت می کنم ها. 

حسن کچل گفت: اگه راست می گی بیا یه زور آزمایی با هم بکنیم. 

پادشاه دیوها گفت: باشه. 

بعد شپش خیلی بزرگی از لای در بیرون فرستاد و گفت : ببین این شپش سر منه!!!! 

حسن کچل گفت: این که چیزی نیست. اینو ببین. 

اونوقت لاک پشت رو از خورجین در آورد و فرستاد تو .پادشاه دیوها دلش هری فرو ریخت و گفت این کیه دیگه بابا. شپشش اینه خودش چیه؟؟ 

گفت: حالا ببین من با این سنگ چیکار می کنم.آن وقت سنگی رو برداشت و خاکش کرد و فرستاد بیرون . 

حسن گفت: همین؟ حالا ببین من چطور از سنگ آب می گیرم. 

آن وقت تخم مرغ و له کرد و فرستاد تو . 

پادشاه دیوها که دیگه تنش به لرزه افتاده بود شانس آخر رو هم امتحان کرد و گفت: حالا بیا نعره بکشیم ،نعره من اینقدر وحشتناکه که تن  همه به لرزه در می آد. اونوقت نه گذاشت و نه برداشت و همچین نعره ای کشید که خدایی نزدیک بود حسن بیچاره زهره ترک بشه.اما باز خودش رو جمع و جور کرد و گفت حالا گوش کن به این می گن نعره وحشتناک نه اون قوقولی قوقول تو ..بعد کرنا رو در آورد و همچین توش دمید که نزدیک بود خودش غش کنه.  

پادشاه دیوها هم که دیگه داشت جون از تنش در می رفت فرار رو بر قرار ترجیح داد و حالا نرو کی برو . رفت و تا عمر داشت دیگه پشت سرش هم نگاه نکرد. 

 حالا بشنو ازحسن کچل که وارد قلعه شد و چشمش به قصر و جاه و جلالی افتاد که نگو ونپرس.  

باغی بود و وسط باغ قصری بود و توی اتاقهای قصر پر بود از طلا و جواهر تازه کلی هم خوراکی های خوشمزه باب دل حسن کچل ما که دیگه واسه خودش حسن خانی شده بود. خلاصه حسن کچل چند روزی خورد و خوابید و بعد پاشد رفت دست ننه اش رو گرفت و با خودش آورد که بیا و ببین پسر دست گلت چه دم و دستگاهی به هم زده. ننه هم که دید پسرش به نان و نوایی رسیده آستین ها رو بالا زد و پسره رو زودی زن داد و همگی سالیان سال در کنار هم خوش و خوب و خرم زندگی کردند. رسیدیم به آخر قصه بازم به قول روایت های قدیمی خودمون قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید. 

حالا از اصل قصه که بگذریم می رسیم به طنز عکس خودمون که ما طبق معمول برای قصه های شیرین فارسی نمی تونیم عکس مناسب پیدا کنیم.ما کلی دوباره دنبال عکس داماد کچل گشتیم که پیدا نکردیم ماشالله هم زلف ها ژل زده و سیخ سیخی . ولی از اون طرف هم دیدیم که خب حسن کچل...ببخشید حسن خان دیگه واسه خودش ثروت درست حسابی دست و پا کرده(از دولت سر آقا دیوه البته و از حق نگذریم هوش خودش). دیگه می تونه به یه موسسه کاشت مو بره و مو بکاره و بشه حسن آقا مو قشنگه.!!! اینه که این عکس عروسی رو گذاشتیم تو وبلاگ شما.امیدوارم خودت و دوست های نازنین و گلت خوشتون بیاد... 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390| ساعت 11:49 ب.ظ| توسط شیرین| نظرات (14)

 به نام خدا. 

سلام و صد سلام به روی ماهت . 

این بار داستان کدو قلقله زن رو می خوام برات تعریف کنم. ماجرای شیرین و جالبیه. 

 

 

 

یکی بود یکی نبود. یه پیرزنی بود. یه روز خواست بره دیدن یه دونه دخترش . کارهاشو رو به راه کرد و در خونه اش رو بست و رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه، که یک دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، جلوش دراومد و گفت : 

 آهای ننه پیرزن کجا می ری؟ بیا که وقت خوردنت رسیده.

 

 

 

پیرزنه گفت: ای بابا من که پیرم و پوست و استخون. بگذار برم خونه دخترم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور. 

گرگه گفت : خب برو. من همین جا منتظرم. 

پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به یک پلنگ. پلنگه گفت: 

آهای ننه پیرزن کجا می ری؟ هیچ جا نرو که من خودم می خورمت. 

 

 

 

پیرزنه گفت: من پیرم، پوست و استخونم بزار برم خونه دخترم پلو و چلو بخورم چاق و چله بشم، بعد می آم تو منو بخور. 

پلنگه گفت : خیلی خب برو اما من همین جا منتظرم. 

پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا شیره. آقا شیره یه خرناسی کشید و گفت: 

ننه پیرزن کجا می ری؟ بیا اینجا که می خوام بخورمت. 

 

 

 

پیرزنه گفت: ای آقا شیر عزیز. ای سلطان جنگل آخه من پیرزن پوست و استخون که خوردن ندارم. بزار برم خونه دخترم حسابی بخورم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور. 

آقا شیره هم که دید بد نمی گه ، گفت : باشه برو اما من همین جا منتظرم. 

 

خلاصه پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به خونه دخترش. چند شب که موند دلش شور خونه زندگی شو زد و خواست که برگرده ، اما می دونست که شیر و گرگ و پلنگ سر راه منتظرش هستند. به دخترش گفت هر وقت رفتی بازار یه کدو تنبل گنده برام بخر. دخترش هم رفت و یه کدوی تنبل بزرگ براش خرید و نشستند توی کدو رو حسابی پاک کردن و پیرزن رفت توش نشست و به دخترش گفت یک قل بده تا من باهاش برم. 

کدو و پیرزن قل خوردن و رفتند و رفتند تا رسیدند به آقا شیره . آقا شیره گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟ 

پیرزنه از تو کدو گفت: والله ندیدم بالله ندیدم . به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم شیره قِلش داد.  

کدو رفت و رفت تا رسید به پلنگه. پلنگ گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟ پیرزنه از اون تو گفت: والله ندیدم . بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. پلنگه قِلش داد و کدو رفت. 

کدو رفت و رفت تا رسید به آقا گرگه. گرگه گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن.؟ پیرزنه از توی کدو گفت: والله ندیدم . بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. 

گرگه یه قِل قایم داد. کدو خورد به یه سنگ بزرگ و از وسط دو نصف شد و پیرزن اومد بیرون. 

 گرگ گفت : خوب گیرت آوردم. داشتی از چنگ من فرار می کردی؟ الان می خورمت. 

پیرزنه گفت:آقا گرگه به جان شما رفته بودم این تو که قل بخورم و زودی بیام شما منو بخوری. اما حالا که رفتم این تو حسابی کثیف شدم و بوی کدو گرفتم. این دم آخری که می خوای منو بخوری آبرو داری کن و بزار من برم حموم لااقل منو تمیز بخور که فردا پشت سرم حرف در نیارن که عجب پیرزن شلخته ای بود. گرگه یه کم فکر کرد و گفت بدم نمی گه. تمیز بشه خوشمزه ترم می شه.  

خلاصه گرگه قبول کرد ولی گفت خودم باید پشت سرت بیام که مطمئن بشم فرار نمی کنی. پیرزن هم از خدا خواسته گفت : باشه بیا . من که نمی خوام در برم. 

پیرزنه رفت سر تون حمام و از اونجا یه مشت خاکستر پاشید تو چشم گرگه . داد و فریاد گرگ به آسمون رفت و یه دفعه همه اهل آبادی سر رسیدند و با چوب و چماق به جون گرگه افتادند . گرگ هم دوپا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفت و دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد و دیگه هیچ وقت اون دور و برا پیداش نشد.   

اینم از قصه امشب. که یه پیرزن باهوش و ناقلا چطور از پس حیونای طمع کار بر اومد.  

البته فکر کنم پیرزنه یه چیزی تو این مایه ها بوده. 

 

 

 

این چیزها تو دوره زمونه ما یه کم عجیبه، ولی تو زمان شماها حتما کاملا عادی شده... مثلا خود من اگه خدا قسمت کنه و مادر بزرگ بشم همچین دست کمی از این مادربزرگ ندارم.!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389| ساعت 01:33 ق.ظ| توسط شیرین|

به نام خدا و سلام 

بعد از یک تاخیر طولانی با یک داستان جدید برگشتم. سعی می کنم اینبار بتونم بدون وقفه یا حداقل با وقفه های کوتاه تری قصه گویی رو ادامه بدم. برای همه فرزندان این آب و خاک....اگه قابل باشم. 

 

خب بازم یه داستان پندآموز و زیبا از کلیله و دمنه دارم. گربه فریبکار ، امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید.  

 

 

 

در میان دشتی سر سبز و زیبا ، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود . یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت. 

 

 

مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند. 

از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود . روزی خرگوشی از کنار آن می گذشت و وقتی آن را خالی دید تصمیم گرفت که در آنجا زندگی کند. همسایگان کبک که دیدند مدتی طولانی است که به خانه برنگشته به خرگوش اجازه دادند که در آنجا بماند.  

کبک در خانه مرد ثروتمند روزگار می گذراند. اگر چه اهالی خانه او را خیلی دوست داشتند، غذاهای خوشمزه به او می دادند، و قفس او را به باغ می بردند ولی کبک همیشه غمگین بود . او آرزو داشت به دشت سرسبز و لانه کوچک خودش برگرده و به این طرف و آن طرف برود و بازی کند. 

بالاخره یک روز مرد ثروتمند در قفس رو برای گذاشتن آب و غذا باز کرد و او از فرصت استفاده کرد و از قفس بیرون پرید. قفس در کنار پنجره ای باز قرار داشت ،کبک خودش رو از پنجره به باغ رساند و میان درخت ها ناپدید شد. 

اهل خانه هر چه که دنبال او گشتند پیدایش نکردند و کبک با هر زحمتی که بود تونست خودشو به دشت زیبایی که در اون زندگی می کرد برسونه. خسته و گرسنه رفت سراغ لانه خودش تا خستگی مدتها نبودن رو از تنش بیرون کنه.....ولی وقتی به اونجا رسید با تعجب دید که خرگوشی به همراه خانواده اش لانه ی او را گرفتند. کبک با ناراحتی به خرگوش گفت : اینجا لونه ی منه، تو اینجا چکار می کنی؟ خرگوش گفت : من مدتهاست که در این سوراخ زندگی می کنم و کسی هم چیزی نگفته این لانه مال منه و از آن بیرون نمی رم. 

 بحث و دعوا بین اونا بالا گرفت و حیوانات هم دور اونا جمع شده بودند تماشا می کردند. 

 

 

 

در این بین کلاغی که در جمع حیوانات بود و در آن نزدیکی ها زندگی می کرد جلو آمد و گفت : کنار رودخونه یک گربه زندگی می کنه، اون همیشه دنبال حل مشکلات حیووناست و به اونا کمک می کنه بهتره شما هم پیش اون برید و مشکلتون رو باهاش درمیان بزارید شاید بتونه حلش کنه. 

کبک و خرگوش پیش گربه رفتند. با احترام سلام علیک کردند موضوع دعواشون رو به گربه گفتند و ازش خواستند که یک رای عادلانه بده که لانه به کی می رسه؟ 

گربه شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: این قدر سر مال دنیا با هم دعوا نکنید این چیزها ارزش اینو نداره که به خاطرش با هم جر و بحث کنید و دعواتون بشه. مال دنیا مثل ابر بهاریه ، هیچ دوامی نداره. تازه من پیر شدم و گوشهام درست نمی شنوه نزدیکتر بیاید و دوباره مشکلتون رو تکرار کنید تا من بتونم درست نظر بدم.  

کبک و خرگوش که خیلی تحت تاثیر حرفهای گربه قرار گرفته بودند به او اعتماد کردند و بدون ترس بهش نزدیک شدند.

اما.... غافل از اینکه گربه گرسنه و حیله گر برای خوردن اونا نقشه کشیده، تا نزدیکش شدند با چنگالهای تیزش به روی اونا پرید و یه لقمه چرب شون کرد.   

 

 

حالا این که واقعا گربه می تونه خرگوش رو بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟ بنده هم اطلاع چندانی ندارم و در فهم اینجانب نمی گنجه.... اما این که این داستان حتما و حتما نکات آموزنده و با ارزشی داره، قطعا و قطعا در فهم شما جگرگوشه عزیز می گنجه....پس دلم می خواد بعد از خوندن یا گوش کردن به این قصه ارزشمند و بسیار قدیمی ، حتما بگی که چی توی این قصه خیلی مهم بود و باید آویزه گوش کرد؟  

راستی بعد از کلی تحقیق و جستجو به یک نتیجه نه چندان علمی رسیدم ........... 

اگه که گربه این قد و خرگوشه اون قدی باشن، حتما گربه می تونه خرگوش رو درسته قورت بده.! باور کن راست می گم . خودت ببین.. 

 

 

 

 

خوش به حالت با این مامان که این همه دانش و کمالات!!!!!!! داره، کاملا هم به روزه.. بهت حق می دم از خوشحالی بپری هوا...

 

نوشته شده در شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389| ساعت 02:36 ق.ظ| توسط شیرین| نظرات (9)

سلام فرزندم. عزیزم خیلی وقت می شه که نیومدم و چیزی ننوشتم یه کم بی حوصله بودم شاید الان هم هستم!!!!!! 

ولی می خوام دنباله داستان رو برات بنویسم...راستی چند وقتیه که اومدم خونه مادر جون آخه ماه رمضون شده و من معمولا 2 هفته اولش رو پیش مادرجون و آقا جون هستم.

 راستی یه عکس از یه فرشته آسمونی می زارم شاید خودت باشی کی می دونه؟ 

 

 

خب می ریم سراغ دنباله داستان کلیله و دمنه. راستی این داستانهای کلیله و دمنه رو از کتاب های دلارام جون برات می نویسم آخه اون خیلی کتاب دوست داره و کلی قصه می خونه امیدوارم تو هم مثل اون کتاب خون بشی و باهوش ... 

تا کجا نوشتیم؟ آهان تا اونجا که دمنه پیش گاو رفت..... و اینک ادامه داستان: 

خود دمنه هم به عمرش گاو ندیده بود. در دلش از درشتی شنزبه ترسید ولی سعی کرد خود را آرام و خونسرد نشان دهد جلو رفت و سلام کرد. 

شنزبه از اینکه بعد از مدتها همزبانی پیدا کرده خوشحال شد و از دمنه استقبال کرد. باهم مشغول صحبت شدند و دمنه به او گفت چرا تا به حال به پابوسی جناب شیر نیامده ای.؟ 

گاو گفت : این شیر چه موجودی است؟ دمنه گفت: او سلطان حیوانات جنگل است و همه از او اطاعت می کنند.  

شنزبه تا نام سلطان را شنید ترسید و به دمنه گفت اگر قول بدهی که آزاری به من نمی رساند و از خشمش در امان هستم با تو می آیم . دمنه قول داد و هر دو پیش شیر رفتند. 

شیر بعد از دیدن گاو کمی خیالش راحت شد با خوشرویی از او احوال پرسی کرد و گفت چطور به اینجا آمدی؟ شنزبه داستان خود را تعریف کرد . شیر به او گفت از این به بعد همین جا بمان و من از تو حمایت می کنم. شنزبه تشکر کرد و تصمیم گرفت خدمتگزار شیر باشد. 

شیر به خاطر اندک ترسی که از گاو داشت به او احترام می گذاشت پس از مدتی که با او هم نشینی کرد عقل و دانش و تجربه فراوانی در وجود او یافت و روز به روز به او علاقه بیشتری پیدا می کرد. کار به جایی رسید که گاو محرم اسرار شیر شد و گاو از همه به شیر نزدیکتر شد. 

وقتی دمنه متوجه علاقمندی شیر به گاو شد به شدت حسادت کرد و پیش کلیله رفت و گفت دوست عزیز حماقت مرا می بینی ؟ با دست خودم گاو را نزد شیر بردم. حالا دیگه از او نمی ترسد و کلی به او علاقه پیدا کرده است. حالا دیگه من عزت و اعتباری نزد شیر ندارم. 

کلیله گفت به تو گفتم که نزدیکی به پادشاهان غم و غصه و خطر زیادی دارد همه اش تقصیر خودت است. حالا به تو پیشنهاد می کنم شیر را ترک کن و به زندگی ساده خودت برگرد. 

دمنه گفت محال است، باید شنزبه را از چشم شیر بیندازم و جای او را بگیرم. 

دمنه به دنبال نقشه خود رفت و به نصیحت های کلیله گوش نکرد. اولین مرحله نقشه این بود که دمنه چند روز در خانه ماند و پیش شیر نرفت. بعد با حالتی خشمگین و آشفته پیش شیر رفت. شیر حال پریشان او را دید گفت چند روزی است تو را ندیده ام. آیا مشکلی پیش آمده است که اینقدر ناراحت هستی؟ 

دمنه گفت : قربان خبری دارم ولی چون می دانم شنیدن آن شما را ناراحت می کند از گفتنش می ترسم.  

شیر گفت : ما به عقل و درایت تو ایمان داریم حتما مسئله مهمی است که اینقدر ناراحتی. پس به خاطر دوستی و رفاقتی که با هم داریم زود آن را بگو. 

دمنه گفت: شنزبه با سران سپاه همدست شده و قصد براندازی شما را دارد شنیده ام که به آنها گفته قدرت و عقل شیر را خوب در نظر دارم و فهمیدم نه زورش آنقدر زیاد است و نه عقل و هوش خوبی دارد. قربان قرار است شنزبه در فرصت مناسبی شما را بکشد و جای شما را بگیرد. 

باید بگویم که شما زیادی به او اعتماد کرده اید.  

شیر با ناباوری به سخنان او گوش کرد و گفت من تا به حال به جز خوبی از شنزبه چیزی ندیده ام و نمی توانم سخنان تو را باور کنم.  

دمنه گفت : همین اعتماد بیش از حد شما باعث شده که شنزبه  گستاخ شود و فکر خیانت کند. 

خلاصه دمنه آنقدر گفت و گفت تا شیر حرف های او را باور کرد.  

او در پایان اضافه کرد جناب شیر این بار که شنزبه به نزد شما آمد خوب در رفتار او دقت کنید با خشم و تردید به شما نگاه می کند و مرتب دور و بر خود را برانداز می کند تا فرصت بیابد و به شما آسیب برساند.  

شیر گفت : اگر این نشانه ها را در او دیدم لحظه ای او را زنده نمی گذارم. 

دمنه که از طرف شیر خیالش راحت شد سراغ شنزبه رفت تا مرحله بعدی نقشه اش را اجرا کند. 

شنزبه از دیدن دمنه خوشحال شد و گفت مدتی است که تو را ندیده ام. دمنه گفت چند روزی از شدت ناراحتی بیمار شده بودم.  

شنزبه گفت :ناراحتی چرا؟ دمنه گفت به خاطرتو. شنزبه گفت اما من که خوب و خوش و سالم هستم.  

دمنه آهی کشید و  گفت یکی از نزدیکان شیر به من خبر داد که روزی سلطان در میان صحبت به او گفت این شنزبه خیلی چاق و سرحال است ما هم به او خیلی احتیاج نداریم خوب است یک مهمانی راه بیندازیم و با گوشت او از دوستان و آشنایان پذیرایی کنیم. شنزبه عزیز به خاطر دوستی با تو خواستم این را بگویم تا فکری به حال خود کنی. 

شنزبه گفت من که کار بد یا خیانتی به شیر نکرده ام چرا او می خواهد مرا بکشد.؟ 

دمنه گفت دوست من تو خیلی ساده و خوش قلب هستی. هنوز این سلطان حیله گر را نشناختی اگر به تو خوبی کرده برای چاق شدن تو بوده تا از گوشت تو مهمانی بزرگی راه بیندازد. 

حال اگر حرف مرا باور نداری وقتی به نزد شیر رفتی در حالات و رفتار او دقت کن.ببین چگونه دم می جنباند و با خشم به تو نگاه می کند. انگار که دنبال دریدن تو است.  

شنزبه گفت اگر این حالات را در او دیدم مطمئن می شوم که راست می گویی و آنوقت من هم ناچارم که با شیر بجنگم و از خود دفاع کنم. 

دمنه خوشحال از اینکه قدم به قدم به هدف خود نزدیک می شد نزد کلیله رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد . کلیله بازهم او را نصیحت کرد و گفت تا خونی به ناحق ریخته نشده دست از ادامه این ماجرا بردار. دمنه گفت: دیگر از دست من کاری ساخته نیست. تخم فتنه کاشته شده و به زودی به بار می نشیند. حالا بیا باهم به نزد شیر برویم و ببینیم که عاقبت ماجرا چه می شود. 

وقتی که آنها به لانه شیر رسیدند همان لحظه شنزبه نیز وارد شد. در حالیکه از ترس جان مراقب اطراف بود و با وحشت به شیر نگاه می کرد . 

شیر که او را در آن حالت دید حرف های دمنه را باور کرد از جایش بلند شد و با خشم آماده دریدن او شد. شنزبه هم که شیر را آنگونه دید حرفهای دمنه را باور کرد و آماده جنگ با شیر شد . بعد از آن شیر و گاو وارد جنگ خونینی شدند. 

 کلیله که این صحنه را می دید گفت : حیله ترسناکی به کار بردی و فتنه بزرگی به پا کردی . مطمئن باش که شر آن روزی دامن خودت را خواهد گرفت و دروغ های تو بر ملا می شود 

در این هنگام شیر کار گاو را تمام کرد و شنزبه بیچاره کشته شد. دمنه با خوشحالی گفت : کلیله عزیز حالا چه وقت این حرف ها است؟ الان بهترین لحظه عمر من است که دشمن را به خاک و خون کشیده می بینم و به آرزوی خویش نزدیک تر می شوم. 

کلیه دیگر سخنی نگفت و با ناراحتی از آنجا رفت. چند روز گذشت وقتی که خشم و غضب شیر فرو نشست و به حال عادی برگشت از کشتن شنزبه به شدت پشیمان شد. هر لحظه خوبی ها و کمالات او را به یاد می آورد و آه می کشید. 

یک شب پلنگ که از دوستان نزدیک سلطان بود دلتنگی او را دید تا دیر وقت کنارش ماند و با او سخن گفت تا شاید شیر غم و اندوه کشتن شنزبه را فراموش کند نزدیک صبح پلنگ شیر را ترک کرد و به سوی لانه خود رفت. در راه از کنار خانه کلیله و دمنه می گذشت و شنید که آن دو گرم صحبت هستند . کلیله گفت: دروغ هایی که از شنزبه به شیر گفتی باعث شد تا خون او به ناحق ریخته شود طولی نمی کشد که همه حیوانات جنگل فریبکاری تو را می فهمند . آنوقت انتقام سختی از تو خواهند گرفت. 

دمنه گفت: آنچه که اتفاق افتاده تغییر نمی کند . حالا می فهم که حرص و حسادت مرا به این کار واداشت. اما به هر حال از کشته شدن شنزبه خوشحالم و به زودی جای او را نزد شیر می گیرم.  

پلنگ تمام این سخنان را شنید. صبح روز بعد بدون درنگ نزد مادر شیر که زنی باهوش و مهربان بود رفت و گفت سخنان مهمی دارم اما از گفتن آنها به شیر می ترسم و همه جریان را به مادر شیر گفت.  

مادر شیر پس از شنیدن سخنان پلنگ نزد پسرش رفت و دید او از کشتن شنزبه غمگین و ناراحت است . شیر از کشتن شنزبه پشیمان بود و به مادرش گفت احساس می کنم گاو بیچاره را بی گناه کشته ام.  

مادرش گفت پسرم احساس تو درست است و او بی گناه و درستکار بود و دشمنان او این نقشه را کشیده اند. شیر گفت : اگر چیزی می دانی به من بگو تا حقیقت روشن شود. 

مادر شیر که از توطئه های بعدی دمنه می ترسید وافعیت را به شیر گفت که دمنه موجود شریر و غیر قابل اعتمادی است و هر چه راجع به گاو گفته دروغ بوده است، تا جای او را بگیرد. 

شیر با خشم برخواست و به سربازانش گفت تا دمنه را دستگیر و به نزد او بیاورند. هنگامی که دمنه حاضر شد و شیر را خشمگین دید فهمیدکه چه بلایی قرار است به سرش بیاید.

دمنه وقتی فهمید فقط پلنگ بر علیه او شهادت داده است گفت: از کجا معلوم که او راست بگوید شاید بر علیه من توطئه ای در کار است. شیر دستور داد تا او را زندانی کرده و تحقیقات بیشتری کنند. شب کلیله به ملاقات دمنه رفت و گفت دیدی که بالاخره گرفتار شدی . دمنه گفت با گفته های پلنگ هیچ وقت او را مجازات نمی کنند چون شاهد دیگری در کار نیست. از قضا کفتاری در کنار او زندانی بود و حرفهای آنها را شنید . کلیله نیز با ناراحتی آنجا را ترک کرد و از شدت ناراحتی و اندوه به خاطر حماقت های دوستش تب کرد و همان شب مرد. 

فردا دمنه را به محضر شیر بردند و این بار کفتار نیز بر علیه او شهادت داد . شیر دستور داد او را به درختی بستند و به او آب و غذا ندادند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد . 

در آن زمان بود که دمنه فهمید که توطئه و دروغ بر علیه دیگران چه نتیجه ای دارد و از کرده خود پشیمان شد . اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.  

 

خوب عزیزم داستان بلندی بود و دیدم که اگه ادامه آن را چند قسمت کنم ممکنه طولانی بشه و از لطف داستان برای دوستانی که دنبال می کنند کم کنه. عکس و تصویرهای جالبی هم پیدا نکردم که برای این داستان بزارم.  

پس منم یه عکس کاملا بی ربط به موضوع که فقط قشنگه برات می زارم!!!!!!!!! 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389| ساعت 01:02 ق.ظ| توسط شیرین| نظرات (21)

                                              به نام خدای مهربان

سلام عزیزکم...............

چند روزی سرم شلوغ بود نتونستم بیام (نه اینکه به تو فکر نکردم.......تو همیشه تو فکر و ذکر منی)

خوب می خوام برات شروع کنم یه دوره داستانهایی از کلیله و دمنه رو نقل کنم. البته با ساده نویسی و روان. اینکه کلیله و دمنه نوشته کیه و چطور به ایران اومده هم از اون کاراست که خودت باید تحقیق کنی و بدونی ............... 

اول همه از داستان خود کلیله و دمنه شروع می کنیم. اصلا کلیله و دمنه کی ها بودند؟ 

 

کلیله و دمنه : 

 

در روزگاران قدیم مرد بازرگانی بود که برای تجارت به نقاط مختلف دنیا سفر می کرد . دریکی از این سفرها دو گاو را برای فروش با خود برد. 

 

 

 

 

یکی از دو گاو شَنزَبه و دیگری نَندَبه نام داشتند. همان طور که می رفتند در راهشان باتلاقی پیدا شد و پای شنزبه در باتلاق فرو رفت. 

بازرگان با هر زحمتی که بود او را از باتلاق بیرون آورد. ولی گاو بیچاره زخمی شده بود و دیگر توان راه رفتن نداشت . مردی روستایی از آنجا می گذشت. بازرگان مقداری پول به او داد و گفت از شنزبه نگهداری کند تا خوب شود بعد که حالش خوب شد گاو را به شهر به نزد او ببرد. 

 مرد قبول کرد . یک روز شنزبه پیش او ماند و مرد از او نگهداری کرد ولی زود خسته شد گاو را رها کرد و پیش بازرگان در شهر رفت و گفت گاوت مرد!!  

اما شنزبه بعد ازمدتی حالش خوب شد و از جا بلند شد و به دنبال چراگاه به راه افتاد

  

 

 

 

رفت و رفت تا به چمنزار خوش آب و هوا و سرسبزی رسید . با خوشحالی در آنجا مشغول چرا شد. روزهای زیادی گذشت و شنزبه که از آب و علف خوبی استفاده می کرد روز به روز سرحال تر و فربه تر می شد. یک روز همانطور که داشت  چمنزار زیبا را نگاه می کرد و می چرید از سر خوشی زیاد یک دفعه شروع کرد به صدای بلند ما.ما.(صدای گاو)  کردن . در آن نزدیکی شیری حکومت می کرد و حیوانات زیادی از او فرمانبرداری می کردند. شیر خیلی پر قدرت و شجاع و جوان بود اما تو عمرش گاو ندیده بود و صداش رو هم نشنیده بود.................  

 

  

 وقتی صدای بلند شنزبه به گوش شیر رسید خیلی ترسید. با خودش گفت موجودی که صداش به این بلندی باشه حتما خودش خیلی قوی تر و قدرتمندتر است. البته شیر پیش حیوانات دیگه خودش رو از تک و تا ننداخت و به روی خودش نیاورد ولی تا صدای شنزبه به گوشش می رسید بیچاره کلی به وحشت می افتاد. اوضاع طوری شد که حتی نمی توانست شکار کند. 

دربین حیواناتی که تحت فرمان شیر بودند دوتا شغال بودند که اسم یکی کلیله بود و اسم اون یکی دمنه. 

کلیله با احتیاط و عاقل بود و قبل از هرکاری فکر می کرد ولی دمنه با اینکه هوش زیادی داشت اما خودخواه بود و حریص. 

روزی دمنه به کلیله گفت:مدتی است که شیر مثل سابق قوی و سرحال نیست می خواهم برم از او علت کسالتش رو بپرسم. 

کلیله گفت : دوست عزیز کار پادشاهان به خودشان مربوط است ما داریم زیر سایه شیر زندگی راحت خودمون رو می کنیم. نیازی نیست از این بیشتر به او نزدیک شویم. 

 

 

 

دمنه گفت : هر که از خطر فرار کند به بزرگی نمی رسد. من خیلی وقت است که دنبال راهی برای نزدیک شدن به شیر می گردم حالا که ترس و وحشت به وجودش راه پیدا کرده،شاید بتوانم با عقل و هوش خودم کمکی به او بکنم. و پیش شیر عزیز شوم.

کلیله گفت هر چند که با این کار تو مخالفم ولی امیدوارم موفق شوی. 

دمنه پیش شیر رفت و سلام کرد. شیر از اطرافیان خودش پرسید این کیه؟ گفتند فلان پسر فلان است. شیر گفت بله پدرش رو می شناسم. بعد دمنه را دعوت کرد به نزدیک خودش و احوالپرسی کرد. دمنه گفت: زیر سایه شما روزگار می گذرانم و منتظر فرصتی هستم تا به شما خدمت کنم. اگر مرا به خدمتکاری خود بپذیرید بدانید نفع بسیاری برای شما دارم. شیر که در جمع خدمتگزارانش نشسته بود به حرفهای شغال گوش کرد.

 

 

 

 

شیر از خوش صحبتی دمنه خوشش امد و او را در میان خدمتکارانش جا داد.از آن به بعد دمنه هر روز خود رابا چرب زبانی به شیر نزدیکتر می کرد و اعتماد او را جلب می کرد. 

روزی شیر را دید که تنها نشسته و به فکر فرو رفته است . فرصت را مناسب دانست و به نزد شیر رفت و گفت : جناب شیر را نگران می بینم. مدتی است که نشاط شکار و حرکت را درشما نمی بینم. می توانم علت آن را بپرسم.؟ 

شیر نمی خواست دمنه از وحشت او با خبر شود اما در این هنگام صدای شنزبه بلند شد و زد زیر آواز و شیر چنان ترسید که نتوانست وحشت خود را پنهان کند.  

  

 

گفت : علت ترس من همین صداست نمی دانم چه موجود ترسناک و قدرتمندی این صدا را دارد؟ می ترسم به فرمانروایی من آسیبی برساند. 

دمنه پرسید: تا به حال او را دیده اید؟ شیر گفت :نه.دمنه گفت : قربان این صدای بلند دلیل قدرت نیست . طبل را دیده اید که چه صدای بلندی دارد ولی تو خالی است . حالا اگه اجازه بدهید من می روم تا صاحب این صدا را پیدا کنم و شما را از حقیقت ماجرا با خبر کنم. شیر پیشنهاد دمنه را پذیرفت و به او اجازه داد. 

دمنه پیش گاو رفت............. 

 

 

خوب عزیز دلم داستان کمی طولانیه . حالا تا اینجای قصه رو داشته باش تا بیام و بشینم بقیه رو برات تعریف کنم. پس فعلا شیر و جنگل و شنزبه و دمنه را می گذاریم به حال خودشون تا بعد....  

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389| ساعت 08:36 ب.ظ| توسط شیرین| نظرات (8)

  1    2  >>

قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS